اشو

 

انسان برای این متولد می شود که «زندگی» کند ، ولی این کاملا به خودش بستگی دارد.

او می تواند زندگی را از کف بدهد ؛ می تواند نفس بکشد، بخورد، پیر شود و روانه گورستان گردد _ ولی این ، زندگی نیست ، بلکه مرگی تدریجی از گهواره تا گور است.

زندگی کردن به معنای پیر شدن نیست ، بلکه رشد کردن است .

این دو کاملا با یکدیگر تفاوت دارند. پیر شدن خصیصه ای است حیوانی ، در صورتی که رشد کردن خصیصه ای صرفا انسانی است ، منتها عده بسیار قلیلی استحقاقش را دارند.رشد کردن یعنی اینکه انسان هر لحظه بیش از پیش عمق جوهر زندگی را درک کند، رشد کردن یعنی از مرگ دور شدن، نه به سوی مرگ پیش رفتن .هرچه بیشتر در عمق زندگی فرو روی ، ذات جاودانگی ساکن در باطن را بیش تر درک خواهی کردواز مرگ فاصله می گیری.لحظه ای فرا می رسدکه تو در می یابی مرگ چیزی جز تغییر لباس، تعویض خانه و تغییر شکل نیست.هیچ چیز نمی میرد ، در واقع هیچ چیز نمی تواند بمیرد.

برای رشد کردن کافی است به یک درخت نگاه کنی ، هنگامی که درخت رشد می کند، ریشه هایش در عمق پیش می روند.اینجا تعادل برقرار است ؛ هر چه درخت بلندتر شود ، ریشه هایش عمیق تر می شوند . رشد کردن یعنی اینکه در عمق وجودت فرو روی ، جائی که ریشه هایت قرار دارد.

عشق چیست؟ عشق شوق وافر درونی برای یکی بودن با کل است، میل باطنی برای فنا شدن در وحدانیت. منشاء عشق جدائی است، ما از منشاء خود جدا شده ایم. این جدائی باعث پیدایش میل و اشتیلق در ما برای بازگشت به کل و یکی شدن با آن می شود.

میل به عشق قاطعانه ترین نشانه برای اثبات وجود خداوند است، گواه دیگری وجود ندارد.چون انسان عشق می ورزد، پس خدا وجود دارد. چون انسان بدون عشق نمی تواند زندگی کند، پس خدا وجود دارد.

اگر درختی را از خاک بیرون بیاوری و آن را از ریشه بکنی درخت اشتیاقی عظیم برای بازگشت به خاک و ریشه گرفتن در آن احساس خواهد کرد، چرا که زندگی واقعیش در خاک معنا پیدا می کند.ولی اکنون که از خاک جدا شده است، می میرد.درخت به تنهائی نمی تواند زنده باشد.زندگی درخت در خاک ، با خاک و از طریق خاک ممکن می شود،این یعنی عشق.

/ 0 نظر / 14 بازدید